dislocated

[ایالات متحده]/ˌdɪs.ləʊ.keɪ.tɪd/
[بریتانیا]/ˌdɪs.loʊ.keɪ.tɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. جابجا شده از جای خود، به ویژه یک مفصل
v. زمان گذشته و گذشته مشارکت dislocate؛ باعث سردرگمی در ترافیک یا امور شدن

عبارات و ترکیب‌ها

dislocated joint

دررفتگی مفصل

dislocated shoulder

دررفتگی شانه

dislocated finger

دررفتگی انگشت

dislocated bone

دررفتگی استخوان

dislocated elbow

دررفتگی آرنج

dislocated hip

دررفتگی لگن

dislocated kneecap

دررفتگی کشکک

dislocated vertebra

دررفتگی مهره

dislocated ankle

دررفتگی مچ پا

dislocated rib

دررفتگی دنده

جملات نمونه

he dislocated his shoulder while playing football.

او در حین بازی فوتبال شانه‌اش را دررفت کرد.

the doctor helped to realign the dislocated joint.

پزشک به هم‌ترازی مجدد مفصل دررفته کمک کرد.

she dislocated her knee during the dance competition.

او در طول مسابقه رقص زانویش را دررفت کرد.

after the fall, he felt that his finger was dislocated.

بعد از سقوط، احساس کرد که انگشتش دررفت کرده است.

the athlete was sidelined due to a dislocated elbow.

به دلیل دررفتگی آرنج، ورزشکار از بازی کنار گذاشته شد.

he went to the hospital to treat his dislocated shoulder.

او برای درمان دررفتگی شانه‌اش به بیمارستان رفت.

dislocated bones can cause severe pain and swelling.

دررفتگی استخوان‌ها می‌تواند باعث درد و تورم شدید شود.

she was relieved when the doctor confirmed her dislocated wrist.

او از تایید دررفتگی مچ دستش توسط پزشک احساس راحتی کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید