| جمع | dumbles |
dumble around
در اطراف گردش کردن
dumble through
از طریق گردش کردن
dumble along
همراه گردش کردن
dumbled badly
بد طوری گردش کردن
dumble into
در گردش کردن
dumble home
خانه گردش کردن
dumble blindly
بدون دیدن گردش کردن
dumbled onto
بر روی گردش کردن
the old man would dumble down the hallway every morning.
آقای باسن پس از هر صبح در طول راهرو به سر میزد.
she tried not to dumble over the scattered toys.
او سعی میکرد روی بازیهای پراکندهشدهی کودکان نمیزد.
the tired hiker began to dumble along the rocky trail.
پیادهروی خسته شروع به سر زدن در طول مسیر سنگلاخی کرد.
he would dumble through his words when nervous.
وقتی نگران بود، او سر میزد در گفتن کلماتش.
children often dumble when learning to walk.
کودکان اغلب وقتی یاد میگیرند چگونه راه رفته باشند، سر میزنند.
the drunk man tried to dumble home safely.
مرد نیمهخیلی سعی میکرد به خانه امن سر بزند.
she watched him dumble across the ice rink.
او او را در حال سر زدن روی یخچال دید.
they would dumble together in the dark hallway.
آنها در راهرو تاریک با هم سر میزدند.
the blind man had to dumble with his cane.
مرد نابینا مجبور بود با چکش چشمپوش سر بزند.
he continued to dumble despite the pain in his leg.
او با وجود درد در پایش، ادامه داد سر میزد.
the puppy would dumble over its own feet.
سگ نابالغ روی پای خودش سر میزد.
she heard him dumble into the furniture downstairs.
او گوش داد به صدای او که در زیر سر میزد و در مبلمان میخورد.
winter made everyone dumble on the icy sidewalks.
زمستان باعث شد که همه روی پیادهروهای یخزده سر بزنند.
dumble around
در اطراف گردش کردن
dumble through
از طریق گردش کردن
dumble along
همراه گردش کردن
dumbled badly
بد طوری گردش کردن
dumble into
در گردش کردن
dumble home
خانه گردش کردن
dumble blindly
بدون دیدن گردش کردن
dumbled onto
بر روی گردش کردن
the old man would dumble down the hallway every morning.
آقای باسن پس از هر صبح در طول راهرو به سر میزد.
she tried not to dumble over the scattered toys.
او سعی میکرد روی بازیهای پراکندهشدهی کودکان نمیزد.
the tired hiker began to dumble along the rocky trail.
پیادهروی خسته شروع به سر زدن در طول مسیر سنگلاخی کرد.
he would dumble through his words when nervous.
وقتی نگران بود، او سر میزد در گفتن کلماتش.
children often dumble when learning to walk.
کودکان اغلب وقتی یاد میگیرند چگونه راه رفته باشند، سر میزنند.
the drunk man tried to dumble home safely.
مرد نیمهخیلی سعی میکرد به خانه امن سر بزند.
she watched him dumble across the ice rink.
او او را در حال سر زدن روی یخچال دید.
they would dumble together in the dark hallway.
آنها در راهرو تاریک با هم سر میزدند.
the blind man had to dumble with his cane.
مرد نابینا مجبور بود با چکش چشمپوش سر بزند.
he continued to dumble despite the pain in his leg.
او با وجود درد در پایش، ادامه داد سر میزد.
the puppy would dumble over its own feet.
سگ نابالغ روی پای خودش سر میزد.
she heard him dumble into the furniture downstairs.
او گوش داد به صدای او که در زیر سر میزد و در مبلمان میخورد.
winter made everyone dumble on the icy sidewalks.
زمستان باعث شد که همه روی پیادهروهای یخزده سر بزنند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید