enchain thoughts
به هم پیوند دادن افکار
enchain ideas
به هم پیوند دادن ایدهها
enchain emotions
به هم پیوند دادن احساسات
enchain actions
به هم پیوند دادن اعمال
enchain creativity
به هم پیوند دادن خلاقیت
enchain freedom
به هم پیوند دادن آزادی
enchain potential
به هم پیوند دادن پتانسیل
enchain opportunities
به هم پیوند دادن فرصتها
enchain desires
به هم پیوند دادن خواستهها
enchain progress
به هم پیوند دادن پیشرفت
they decided to enchain their lives with a shared vision.
آنها تصمیم گرفتند زندگی خود را با یک چشمانداز مشترک به هم پیوند دهند.
the artist wanted to enchain her thoughts into a beautiful painting.
هنرمند میخواست افکار خود را در یک نقاشی زیبا به هم پیوند دهد.
he felt the need to enchain his emotions through writing.
او احساس کرد نیاز دارد احساسات خود را از طریق نوشتن به هم پیوند دهد.
they enchain their efforts to achieve a common goal.
آنها تلاش خود را برای دستیابی به یک هدف مشترک به هم پیوند میدهند.
to enchain the audience, the speaker used captivating stories.
برای به هم پیوند دادن مخاطبان، سخنران از داستانهای جذاب استفاده کرد.
she tried to enchain her thoughts but found it difficult.
او سعی کرد افکار خود را به هم پیوند دهد اما این کار را دشوار یافت.
they enchain their resources to tackle the project effectively.
آنها منابع خود را برای مقابله مؤثر با پروژه به هم پیوند میدهند.
to enchain the memories, he created a scrapbook.
برای به هم پیوند دادن خاطرات، او یک دفتر خاطرات ساخت.
the bonds of friendship can enchain us in unexpected ways.
پیوندهای دوستی میتوانند ما را به روشهای غیرمنتظره به هم پیوند دهند.
they enchain their skills to enhance team performance.
آنها مهارتهای خود را برای افزایش عملکرد تیم به هم پیوند میدهند.
enchain thoughts
به هم پیوند دادن افکار
enchain ideas
به هم پیوند دادن ایدهها
enchain emotions
به هم پیوند دادن احساسات
enchain actions
به هم پیوند دادن اعمال
enchain creativity
به هم پیوند دادن خلاقیت
enchain freedom
به هم پیوند دادن آزادی
enchain potential
به هم پیوند دادن پتانسیل
enchain opportunities
به هم پیوند دادن فرصتها
enchain desires
به هم پیوند دادن خواستهها
enchain progress
به هم پیوند دادن پیشرفت
they decided to enchain their lives with a shared vision.
آنها تصمیم گرفتند زندگی خود را با یک چشمانداز مشترک به هم پیوند دهند.
the artist wanted to enchain her thoughts into a beautiful painting.
هنرمند میخواست افکار خود را در یک نقاشی زیبا به هم پیوند دهد.
he felt the need to enchain his emotions through writing.
او احساس کرد نیاز دارد احساسات خود را از طریق نوشتن به هم پیوند دهد.
they enchain their efforts to achieve a common goal.
آنها تلاش خود را برای دستیابی به یک هدف مشترک به هم پیوند میدهند.
to enchain the audience, the speaker used captivating stories.
برای به هم پیوند دادن مخاطبان، سخنران از داستانهای جذاب استفاده کرد.
she tried to enchain her thoughts but found it difficult.
او سعی کرد افکار خود را به هم پیوند دهد اما این کار را دشوار یافت.
they enchain their resources to tackle the project effectively.
آنها منابع خود را برای مقابله مؤثر با پروژه به هم پیوند میدهند.
to enchain the memories, he created a scrapbook.
برای به هم پیوند دادن خاطرات، او یک دفتر خاطرات ساخت.
the bonds of friendship can enchain us in unexpected ways.
پیوندهای دوستی میتوانند ما را به روشهای غیرمنتظره به هم پیوند دهند.
they enchain their skills to enhance team performance.
آنها مهارتهای خود را برای افزایش عملکرد تیم به هم پیوند میدهند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید