| جمع | gammies |
gammy leg
پاى بى حال
gammy hand
دست بى حال
gammy knee
زانوى بى حال
gammy arm
بازوى بى حال
gammy foot
پاى بى حال
gammy joint
مفصل بى حال
gammy thumb
شست بى حال
gammy toe
انگشت پاى بى حال
gammy shoulder
شانهى بى حال
gammy wrist
مچ دست بى حال
my leg feels a bit gammy after the long hike.
من احساس میکنم بعد از پیادهروی طولانی، پای من کمی ضعیف است.
he has a gammy arm from an old injury.
او به دلیل یک آسیب قدیمی، بازوی ضعیفی دارد.
she walked with a gammy gait after the accident.
او بعد از تصادف با گامهای ضعیف راه میرفت.
the old chair is so gammy that i can barely sit on it.
صندلی قدیمی آنقدر ضعیف است که به سختی روی آن مینشینم.
his gammy foot made it hard for him to run.
پای ضعیف او باعث میشد دویدن برایش سخت باشد.
after the surgery, she had a gammy wrist for weeks.
پس از جراحی، او برای چند هفته مچ دست ضعیفی داشت.
the gammy old dog struggled to climb the stairs.
سگ پیر ضعیف برای بالا رفتن از پلهها تلاش میکرد.
he tried to play basketball, but his gammy knee held him back.
او سعی کرد بسکتبال بازی کند، اما زانوی ضعیفش مانع او شد.
the gammy table wobbled every time i placed something on it.
میز ضعیف هر بار که چیزی روی آن قرار میدادم، میلرزید.
she joked about her gammy eye when taking pictures.
او در هنگام گرفتن عکس در مورد چشم ضعیفش شوخی میکرد.
gammy leg
پاى بى حال
gammy hand
دست بى حال
gammy knee
زانوى بى حال
gammy arm
بازوى بى حال
gammy foot
پاى بى حال
gammy joint
مفصل بى حال
gammy thumb
شست بى حال
gammy toe
انگشت پاى بى حال
gammy shoulder
شانهى بى حال
gammy wrist
مچ دست بى حال
my leg feels a bit gammy after the long hike.
من احساس میکنم بعد از پیادهروی طولانی، پای من کمی ضعیف است.
he has a gammy arm from an old injury.
او به دلیل یک آسیب قدیمی، بازوی ضعیفی دارد.
she walked with a gammy gait after the accident.
او بعد از تصادف با گامهای ضعیف راه میرفت.
the old chair is so gammy that i can barely sit on it.
صندلی قدیمی آنقدر ضعیف است که به سختی روی آن مینشینم.
his gammy foot made it hard for him to run.
پای ضعیف او باعث میشد دویدن برایش سخت باشد.
after the surgery, she had a gammy wrist for weeks.
پس از جراحی، او برای چند هفته مچ دست ضعیفی داشت.
the gammy old dog struggled to climb the stairs.
سگ پیر ضعیف برای بالا رفتن از پلهها تلاش میکرد.
he tried to play basketball, but his gammy knee held him back.
او سعی کرد بسکتبال بازی کند، اما زانوی ضعیفش مانع او شد.
the gammy table wobbled every time i placed something on it.
میز ضعیف هر بار که چیزی روی آن قرار میدادم، میلرزید.
she joked about her gammy eye when taking pictures.
او در هنگام گرفتن عکس در مورد چشم ضعیفش شوخی میکرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید