grimaced in pain
با ناراحتی چهره درهم کشید
grimaced with disgust
با حالتی منزجرانه چهره درهم کشید
grimaced in disappointment
با ناامیدی چهره درهم کشید
grimaced in fear
از ترس چهره درهم کشید
grimaced in frustration
از سر ناامیدی چهره درهم کشید
she grimaced at the bitter taste of the medicine.
او با طعم تلخ دارو اخم کرد.
he grimaced when he stubbed his toe on the furniture.
او وقتی پایش را به مبلمان کوبید اخم کرد.
the child grimaced in pain after falling off the swing.
کودک بعد از افتادن از تاب، از درد اخم کرد.
she grimaced at the thought of doing her taxes.
او با فکر انجام دادن مالیاتهایش اخم کرد.
he grimaced when he heard the loud noise.
او وقتی صدای بلند را شنید اخم کرد.
the athlete grimaced after a tough workout.
ورزشکار بعد از یک تمرین سخت اخم کرد.
she grimaced at the sight of the messy room.
او با دیدن اتاق بهم ریخته اخم کرد.
he grimaced while eating the sour candy.
او در حالی که آبنبات ترش میخورد اخم کرد.
she grimaced at the criticism from her boss.
او با شنیدن انتقاد از رئیسش اخم کرد.
he grimaced as he watched the scary movie.
او در حالی که فیلم ترسناک را تماشا میکرد اخم کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید