hyperactivity

[ایالات متحده]/ˌhaɪpərækˈtɪvəti/
[بریتانیا]/ˌhaɪpərækˈtɪvəti/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. سطوح بیش از حد فعالیت، فعالیت شدید

جملات نمونه

Children with ADHD often exhibit hyperactivity.

کودکان مبتلا به ADHD اغلب رفتارهای بیش‌فعال نشان می‌دهند.

Hyperactivity can be a symptom of various conditions, such as anxiety or ADHD.

بیش‌فعالی می‌تواند علامتی از شرایط مختلف مانند اضطراب یا ADHD باشد.

Some children with hyperactivity may struggle to sit still in class.

برخی از کودکان مبتلا به بیش‌فعالی ممکن است در کلاس نتوانند روی صندلی خود بنشینند.

Hyperactivity in adults can manifest as restlessness or impulsivity.

بیش‌فعالی در بزرگسالان می‌تواند به صورت بی‌قراری یا تکانشگری ظاهر شود.

Hyperactivity levels can vary from person to person.

سطح بیش‌فعالی می‌تواند از شخص به شخص متفاوت باشد.

Exercise can help manage hyperactivity in children.

ورزش می‌تواند به مدیریت بیش‌فعالی در کودکان کمک کند.

Medication may be prescribed to control hyperactivity symptoms.

برای کنترل علائم بیش‌فعالی ممکن است دارو تجویز شود.

Hyperactivity is often associated with difficulty focusing or paying attention.

بیش‌فعالی اغلب با مشکل در تمرکز یا توجه همراه است.

It's important to differentiate between normal childhood energy and hyperactivity.

مهم است که بین انرژی طبیعی دوران کودکی و بیش‌فعالی تفاوت قائل شویم.

Behavioral therapy can be effective in managing hyperactivity.

درمان رفتاری می‌تواند در مدیریت بیش‌فعالی موثر باشد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید