fidgeting

[ایالات متحده]/ˈfɪdʒɪtɪŋ/
[بریتانیا]/ˈfɪdʒɪtɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. عمل انجام حرکات کوچک، به ویژه دست‌ها و پاها، به دلیل عصبی بودن یا بی‌صبری

عبارات و ترکیب‌ها

fidgeting hands

دست‌های بی‌قرار

fidgeting behavior

رفتار بی‌قرار

fidgeting child

کودک بی‌قرار

fidgeting during class

بی‌قراری در طول کلاس

fidgeting nervously

بی‌قراری عصبی

fidgeting feet

پاهای بی‌قرار

fidgeting with objects

بازی کردن با اشیاء

fidgeting in meetings

بی‌قراری در جلسات

fidgeting while waiting

بی‌قراری در هنگام انتظار

fidgeting excessively

بی‌قراری بیش از حد

جملات نمونه

she was fidgeting nervously during the interview.

او در طول مصاحبهه‌ به طرز عصبی دست و پا می‌کوبید.

the child kept fidgeting in his seat.

کودک مدام در صندلی‌اش دست و پا می‌کوبید.

he noticed her fidgeting hands while she spoke.

او متوجه دست‌های دست و پا می‌کوبیدنش در حین صحبت کردنش شد.

fidgeting can be a sign of anxiety.

دست و پا کوبیدن می‌تواند نشانه‌ای از اضطراب باشد.

she tried to stop fidgeting but couldn't help it.

او سعی کرد دست و پا کوبیدن را متوقف کند اما نتوانست خودداری کند.

fidgeting with a pen can help some people concentrate.

دست و پا کوبیدن با خودکار می‌تواند به برخی افراد کمک کند تا تمرکز کنند.

he was fidgeting with his phone while waiting.

او در حالی که منتظر بود با تلفن همراه خود دست و پا می‌کوبید.

the lecture was so boring that many students started fidgeting.

سخنرانی آنقدر خسته‌کننده بود که بسیاری از دانش‌آموزان شروع به دست و پا کوبیدن کردند.

fidgeting is often a natural response to boredom.

دست و پا کوبیدن اغلب یک واکنش طبیعی به کسالت است.

he caught himself fidgeting during the long meeting.

او متوجه شد که در طول جلسه طولانی دست و پا می‌کوبد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید