illbeing

[ایالات متحده]/ɪlˈbiːɪŋ/
[بریتانیا]/ɪlˈbiːɪŋ/

ترجمه

n. وضعیت نامساعد (بدبختی؛ فقر)

عبارات و ترکیب‌ها

illbeing effects

اثرات ناراحتی

illbeing symptoms

علائم ناراحتی

illbeing issues

مشکلات ناراحتی

illbeing factors

عوامل ناراحتی

illbeing crisis

بحران ناراحتی

illbeing prevention

جلوگیری از ناراحتی

illbeing awareness

آگاهی از ناراحتی

illbeing impacts

تاثیرات ناراحتی

illbeing assessment

ارزیابی ناراحتی

illbeing support

حمایت از ناراحتی

جملات نمونه

his illbeing was evident in his constant fatigue.

حالت نامناسب او در خستگی مداومش آشکار بود.

she sought help for her illbeing after the traumatic event.

او پس از حادثه آسیب‌زا برای بهبود حالش به دنبال کمک بود.

the illbeing of the community was a concern for local leaders.

حالت نامناسب جامعه نگران رهبران محلی بود.

illbeing can often be linked to mental health issues.

حالت نامناسب اغلب می‌تواند به مشکلات سلامت روان مرتبط باشد.

he attributed his illbeing to a lack of sleep.

او علت حال نامناسب خود را کمبود خواب دانست.

many factors can contribute to a person's illbeing.

عوامل زیادی می‌توانند در بروز حالت نامناسب یک فرد نقش داشته باشند.

addressing illbeing requires a holistic approach.

رسیدگی به حالت نامناسب نیاز به یک رویکرد جامع دارد.

the doctor recommended lifestyle changes to improve her illbeing.

پزشک تغییرات سبک زندگی را برای بهبود حال او توصیه کرد.

awareness of illbeing is crucial for early intervention.

آگاهی از حالت نامناسب برای مداخله زودهنگام بسیار مهم است.

his illbeing affected his performance at work.

حالت نامناسب او بر عملکردش در محل کار تأثیر گذاشت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید