immured in silence
محصور در سکوت
immured by fear
محصور از ترس
immured in darkness
محصور در تاریکی
immured by circumstance
محصور در شرایط
immured in thought
محصور در فکر
immured in solitude
محصور در تنهایی
immured by society
محصور توسط جامعه
immured in tradition
محصور در سنت
immured in grief
محصور در غم
immured by doubt
محصور در تردید
the artist felt immured in the constraints of traditional techniques.
هنرمند احساس میکرد در محدودیتهای تکنیکهای سنتی به دام افتاده است.
he was immured in his thoughts, oblivious to the world around him.
او در افکار خود به دام افتاده بود و از دنیای اطرافش بیخبر بود.
after the scandal, she felt immured by public opinion.
پس از رسوایی، او احساس کرد که در برابر نظر مردم به دام افتاده است.
the prisoners were immured in a dark cell for weeks.
زندانیان برای هفتهها در یک سلول تاریک به دام افتاده بودند.
immured in her own fears, she hesitated to take risks.
در دام ترسهای خودش، او مردد بود که ریسک کند.
he felt immured by his responsibilities and longed for freedom.
او احساس میکرد که در دام مسئولیتهایش به دام افتاده و دلش برای آزادی هوس داشت.
the ancient city was immured by towering walls.
شهر باستانی توسط دیوارهای بلند به محاصره درآمد.
she was immured in a relationship that stifled her creativity.
او در رابطهای به دام افتاده بود که خلاقیتش را خفه میکرد.
immured in his studies, he neglected his social life.
درگیر درس و مشق خود، او از زندگی اجتماعی خود غافل شد.
feeling immured by her past, she sought therapy for healing.
با احساس به دام افتادن در گذشته خود، او به دنبال درمان برای التیام بود.
immured in silence
محصور در سکوت
immured by fear
محصور از ترس
immured in darkness
محصور در تاریکی
immured by circumstance
محصور در شرایط
immured in thought
محصور در فکر
immured in solitude
محصور در تنهایی
immured by society
محصور توسط جامعه
immured in tradition
محصور در سنت
immured in grief
محصور در غم
immured by doubt
محصور در تردید
the artist felt immured in the constraints of traditional techniques.
هنرمند احساس میکرد در محدودیتهای تکنیکهای سنتی به دام افتاده است.
he was immured in his thoughts, oblivious to the world around him.
او در افکار خود به دام افتاده بود و از دنیای اطرافش بیخبر بود.
after the scandal, she felt immured by public opinion.
پس از رسوایی، او احساس کرد که در برابر نظر مردم به دام افتاده است.
the prisoners were immured in a dark cell for weeks.
زندانیان برای هفتهها در یک سلول تاریک به دام افتاده بودند.
immured in her own fears, she hesitated to take risks.
در دام ترسهای خودش، او مردد بود که ریسک کند.
he felt immured by his responsibilities and longed for freedom.
او احساس میکرد که در دام مسئولیتهایش به دام افتاده و دلش برای آزادی هوس داشت.
the ancient city was immured by towering walls.
شهر باستانی توسط دیوارهای بلند به محاصره درآمد.
she was immured in a relationship that stifled her creativity.
او در رابطهای به دام افتاده بود که خلاقیتش را خفه میکرد.
immured in his studies, he neglected his social life.
درگیر درس و مشق خود، او از زندگی اجتماعی خود غافل شد.
feeling immured by her past, she sought therapy for healing.
با احساس به دام افتادن در گذشته خود، او به دنبال درمان برای التیام بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید