marriedly

[ایالات متحده]/ˈmærɪdli/
[بریتانیا]/ˈmærɪdli/

ترجمه

adv. به شیوه‌ی متأهل بودن؛ انگار متأهل هستند؛ به شیوه‌ای که برای یک شخص متأهل مشخص است (n)

عبارات و ترکیب‌ها

marriedly happy

marriedly speaking

marriedly so

being marriedly

marriedly lived

marriedly bound

marriedly tied

marriedly committed

marriedly devoted

marriedly arranged

جملات نمونه

they lived marriedly for fifty happy years.

آنها پنجاه سال با خوشی و صمیمیت زندگی کردند.

she smiled marriedly at her husband across the table.

او با عشقی به همسرش در سراسر میز لبخند زد.

the couple behaved marriedly throughout the formal dinner.

زوج در طول شام رسمی با صمیمیت رفتار کردند.

they settled marriedly into their new home together.

آنها با صمیمیت و عشق در خانه جدیدشان ساکن شدند.

he gazed marriedly at his bride on their wedding day.

او با عشقی به عروسش در روز عروسی نگاه کرد.

the elderly pair walked marriedly through the garden.

زوج پیر با صمیمیت در باغ قدم زدند.

they discussed their future marriedly over coffee.

آنها در مورد آینده خود با صمیمیت در کنار قهوه صحبت کردند.

she nodded marriedly, understanding his meaning perfectly.

او با صمیمیت سر تکان داد و معنای او را به خوبی فهمید.

the newlyweds danced marriedly at their reception.

زوج تازه عروس و داماد با صمیمیت در مهمانی خود رقصیدند.

they rested marriedly on the couch after a long day.

آنها پس از یک روز طولانی با صمیمیت روی مبل استراحت کردند.

she answered marriedly, knowing exactly what he needed.

او با صمیمیت پاسخ داد، زیرا دقیقاً می‌دانست او به چه نیاز دارد.

the couple laughed marriedly at their shared joke.

زوج با صمیمیت به شوخی مشترک خود خندیدند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید