puny

[ایالات متحده]/ˈpjuːni/
[بریتانیا]/ˈpjuːni/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. کوچک و ضعیف; بی اهمیت; از اندازه پایین تر
Word Forms
صفت عالیpuniest
صفت تفضیلیpunier

جملات نمونه

a puny physique; puny excuses.

یک اندام ضعیف؛ بهانه‌های ضعیف.

the lamb was a puny little thing.

آن بره موجود کوچکی و نحیف بود.

skeletal, white-faced, puny children.

کودکان نحیف، با صورتی سفید و ضعیف.

the army was reduced to a puny 100,000 men.

ارتش به 100 هزار سرباز ضعیف کاهش یافت.

Have grandiose aims but puny abilities,great ambition but little talent.

دارای اهداف پرطمطراق اما توانایی‌های ناچیز، جاه‌طلبی زیاد اما استعداد کم.

We did not meet again for ten years,by then,the rather puny boy had grown into a six-foot man,weighing 200 pounds.

ما دوباره پس از ده سال ملاقات نکردیم، تا آن زمان، آن پسر نسبتاً نحیف به یک مرد 6 فوتی تبدیل شده بود که 200 پوند وزن داشت.

Many people don't understand a truth.When the people could applaud the different ideas , he would not has a chickenshit mien but a wonderful mien ,not has a puny power but a strong power.

بسیاری از مردم یک حقیقت را درک نمی کنند.وقتی مردم بتوانند ایده های مختلف را تشویق کنند، او رفتار حقیرانه ای نخواهد داشت بلکه رفتار فوق العاده ای خواهد داشت، نه قدرت حقیرانه ای، بلکه قدرتی قوی.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید