living reclusively
زندگی کردن به صورت پریودی
lived reclusively
به صورت پریودی زندگی کردن
reclusively speaking
به صورت پریودی گفتن
reclusively withdrawn
به صورت پریودی فاصله گرفتن
he lived reclusively in a remote cabin, far from civilization.
او به طور متمایل به انزوا در یک خانه دورافتاده زندگی میکرد، دور از تمدن.
the author reclusively wrote his novel, rarely seeing anyone.
نویسنده به طور متمایل به انزوا رمان خود را نوشت، به ندرت با کسی ملاقات میکرد.
after retiring, she chose to live reclusively by the sea.
پس از بازنشستگی، او تصمیم گرفت که به طور متمایل به انزوا در کنار دریا زندگی کند.
the eccentric millionaire lived reclusively on a private island.
میلیونر غیرمعمول در یک جزیره خصوصی به طور متمایل به انزوا زندگی میکرد.
he reclusively studied ancient texts, dedicating his life to research.
او به طور متمایل به انزوا متون باستانی را مطالعه میکرد، زندگی خود را به تحقیق اختصاص داد.
the hermit lived reclusively in the mountains, seeking solitude.
بیگمان در کوهها به طور متمایل به انزوا زندگی میکرد، به دنبال انزوا بود.
she reclusively practiced meditation, finding peace in isolation.
او به طور متمایل به انزوا مeditation را تمرین میکرد، آرامش را در انزوا پیدا میکرد.
the artist reclusively painted in his studio, undisturbed by the world.
هنرمند به طور متمایل به انزوا در استودیوی خود نقاشی میکرد، توسط جهان مورد اختلال قرار نمیگرفت.
they reclusively observed wildlife, documenting their behavior in detail.
آنها به طور متمایل به انزوا حیات وحش را مشاهده میکردند، رفتار آنها را به جزئیات ثبت میکردند.
he reclusively maintained a garden, finding joy in nurturing plants.
او به طور متمایل به انزوا یک باغ را حفظ میکرد، لذت بردن از پرورش گیاهان را مییابد.
the scientist reclusively worked on his groundbreaking theory for years.
دانشمند به طور متمایل به انزوا برای چند سال روی نظریهای اساسی کار میکرد.
living reclusively
زندگی کردن به صورت پریودی
lived reclusively
به صورت پریودی زندگی کردن
reclusively speaking
به صورت پریودی گفتن
reclusively withdrawn
به صورت پریودی فاصله گرفتن
he lived reclusively in a remote cabin, far from civilization.
او به طور متمایل به انزوا در یک خانه دورافتاده زندگی میکرد، دور از تمدن.
the author reclusively wrote his novel, rarely seeing anyone.
نویسنده به طور متمایل به انزوا رمان خود را نوشت، به ندرت با کسی ملاقات میکرد.
after retiring, she chose to live reclusively by the sea.
پس از بازنشستگی، او تصمیم گرفت که به طور متمایل به انزوا در کنار دریا زندگی کند.
the eccentric millionaire lived reclusively on a private island.
میلیونر غیرمعمول در یک جزیره خصوصی به طور متمایل به انزوا زندگی میکرد.
he reclusively studied ancient texts, dedicating his life to research.
او به طور متمایل به انزوا متون باستانی را مطالعه میکرد، زندگی خود را به تحقیق اختصاص داد.
the hermit lived reclusively in the mountains, seeking solitude.
بیگمان در کوهها به طور متمایل به انزوا زندگی میکرد، به دنبال انزوا بود.
she reclusively practiced meditation, finding peace in isolation.
او به طور متمایل به انزوا مeditation را تمرین میکرد، آرامش را در انزوا پیدا میکرد.
the artist reclusively painted in his studio, undisturbed by the world.
هنرمند به طور متمایل به انزوا در استودیوی خود نقاشی میکرد، توسط جهان مورد اختلال قرار نمیگرفت.
they reclusively observed wildlife, documenting their behavior in detail.
آنها به طور متمایل به انزوا حیات وحش را مشاهده میکردند، رفتار آنها را به جزئیات ثبت میکردند.
he reclusively maintained a garden, finding joy in nurturing plants.
او به طور متمایل به انزوا یک باغ را حفظ میکرد، لذت بردن از پرورش گیاهان را مییابد.
the scientist reclusively worked on his groundbreaking theory for years.
دانشمند به طور متمایل به انزوا برای چند سال روی نظریهای اساسی کار میکرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید