| زمان گذشته | soliloquized |
| قسمت سوم فعل | soliloquized |
| شکل سوم شخص مفرد | soliloquizes |
| صفت یا فعل حال استمراری | soliloquizing |
soliloquize alone
تکگویی در تنهایی
soliloquize loudly
تکگویی با صدای بلند
soliloquize dramatically
تکگویی به شکل دراماتیک
soliloquize quietly
تکگویی به آرامی
soliloquize in public
تکگویی در حضور عموم
soliloquize to oneself
تکگویی با خود
soliloquize about life
تکگویی درباره زندگی
soliloquize for effect
تکگویی برای تاثیرگذاری
soliloquize on stage
تکگویی روی صحنه
soliloquize in character
تکگویی در نقش
he likes to soliloquize when he's alone.
وقتی تنهاست، دوست دارد درونینگری کند.
she often soliloquizes about her dreams.
او اغلب دربارهی رویاهایش درونینگری میکند.
in the play, the character soliloquizes to express his inner thoughts.
در نمایش، شخصیت برای بیان افکار درونی خود درونینگری میکند.
he would soliloquize while pacing back and forth.
او در حالی که اینجا و آنجا قدم میزد، درونینگری میکرد.
to soliloquize is to reveal one's true feelings.
درونینگری به معنای آشکار کردن احساسات واقعی خود است.
she soliloquizes about her frustrations with work.
او دربارهی ناامیدیهایش از کار درونینگری میکند.
many poets soliloquize to explore their creativity.
بسیاری از شاعران برای کشف خلاقیت خود درونینگری میکنند.
during the quiet evening, he began to soliloquize.
در طول عصر آرام، او شروع به درونینگری کرد.
she often soliloquizes in front of the mirror.
او اغلب در مقابل آینه درونینگری میکند.
to soliloquize can be a way to process emotions.
درونینگری میتواند راهی برای پردازش احساسات باشد.
soliloquize alone
تکگویی در تنهایی
soliloquize loudly
تکگویی با صدای بلند
soliloquize dramatically
تکگویی به شکل دراماتیک
soliloquize quietly
تکگویی به آرامی
soliloquize in public
تکگویی در حضور عموم
soliloquize to oneself
تکگویی با خود
soliloquize about life
تکگویی درباره زندگی
soliloquize for effect
تکگویی برای تاثیرگذاری
soliloquize on stage
تکگویی روی صحنه
soliloquize in character
تکگویی در نقش
he likes to soliloquize when he's alone.
وقتی تنهاست، دوست دارد درونینگری کند.
she often soliloquizes about her dreams.
او اغلب دربارهی رویاهایش درونینگری میکند.
in the play, the character soliloquizes to express his inner thoughts.
در نمایش، شخصیت برای بیان افکار درونی خود درونینگری میکند.
he would soliloquize while pacing back and forth.
او در حالی که اینجا و آنجا قدم میزد، درونینگری میکرد.
to soliloquize is to reveal one's true feelings.
درونینگری به معنای آشکار کردن احساسات واقعی خود است.
she soliloquizes about her frustrations with work.
او دربارهی ناامیدیهایش از کار درونینگری میکند.
many poets soliloquize to explore their creativity.
بسیاری از شاعران برای کشف خلاقیت خود درونینگری میکنند.
during the quiet evening, he began to soliloquize.
در طول عصر آرام، او شروع به درونینگری کرد.
she often soliloquizes in front of the mirror.
او اغلب در مقابل آینه درونینگری میکند.
to soliloquize can be a way to process emotions.
درونینگری میتواند راهی برای پردازش احساسات باشد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید