transfix an enemy with a sword
خنجر زدن دشمن با شمشیر
be transfixed with terror
با ترس میخکوب شدن
it transfixes its finny prey.
ماهیهای خود را میخکوب میکند.
he was transfixed by the pain in her face.
او به درد روی صورتش میخکوب شده بود.
a field mouse is transfixed by the curved talons of an owl.
یک موش صحرایی در برابر چنگال های خمیده یک جغد مسحور شده است.
I've seen more than a few hives throwing off a swarm, and never has one failed to transfix me utterly, or to dumbfound everyone else within sight of it.
من بیشتر از چند کلنی که در حال رها کردن یک کلنی هستند را دیده ام، و هرگز یکی از آنها نتوانسته است مرا کاملاً مسحور کند یا همه کسانی را که آن را می بینند، متحیر کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید