| شکل سوم شخص مفرد | unbosoms |
| صفت یا فعل حال استمراری | unbosoming |
| زمان گذشته | unbosomed |
| قسمت سوم فعل | unbosomed |
unbosom oneself
گشودن رازها
unbosom secrets
گشودن رازها
unbosom feelings
بیان احساسات
unbosom thoughts
بیان افکار
unbosom fears
بیان ترسها
unbosom worries
بیان نگرانیها
unbosom heart
گشودن دل
unbosom troubles
بیان مشکلات
unbosom grievances
بیان نارضایتیها
unbosom burdens
بیان بار سنگین
she decided to unbosom her secrets to her closest friend.
او تصمیم گرفت رازهای خود را با نزدیکترین دوستش در میان بگذارد.
after years of silence, he finally chose to unbosom his feelings.
پس از سالها سکوت، او بالاخره تصمیم گرفت احساسات خود را با کسی در میان بگذارد.
it's important to unbosom your thoughts during therapy sessions.
در طول جلسات درمانی، بیان افکار خود مهم است.
she felt relieved after she unbosomed her worries to him.
او بعد از اینکه نگرانیهایش را با او در میان گذاشت، احساس رهایی کرد.
he found it hard to unbosom his true emotions.
او بیان احساسات واقعی خود را دشوار یافت.
friends should be there to unbosom your troubles.
دوستان باید در کنار شما باشند تا مشکلاتتان را با آنها در میان بگذارید.
she wanted to unbosom her heart to someone who would listen.
او میخواست قلبش را با کسی که گوش دهد، در میان بگذارد.
he felt a need to unbosom his thoughts after a long day.
او احساس کرد بعد از یک روز طولانی به بیان افکار خود نیاز دارد.
unbosoming your fears can help you overcome them.
بیان ترسهایتان میتواند به شما در غلبه بر آنها کمک کند.
it took her a while to unbosom her concerns about the project.
مدتی طول کشید تا او نگرانیهای خود در مورد پروژه را با کسی در میان بگذارد.
unbosom oneself
گشودن رازها
unbosom secrets
گشودن رازها
unbosom feelings
بیان احساسات
unbosom thoughts
بیان افکار
unbosom fears
بیان ترسها
unbosom worries
بیان نگرانیها
unbosom heart
گشودن دل
unbosom troubles
بیان مشکلات
unbosom grievances
بیان نارضایتیها
unbosom burdens
بیان بار سنگین
she decided to unbosom her secrets to her closest friend.
او تصمیم گرفت رازهای خود را با نزدیکترین دوستش در میان بگذارد.
after years of silence, he finally chose to unbosom his feelings.
پس از سالها سکوت، او بالاخره تصمیم گرفت احساسات خود را با کسی در میان بگذارد.
it's important to unbosom your thoughts during therapy sessions.
در طول جلسات درمانی، بیان افکار خود مهم است.
she felt relieved after she unbosomed her worries to him.
او بعد از اینکه نگرانیهایش را با او در میان گذاشت، احساس رهایی کرد.
he found it hard to unbosom his true emotions.
او بیان احساسات واقعی خود را دشوار یافت.
friends should be there to unbosom your troubles.
دوستان باید در کنار شما باشند تا مشکلاتتان را با آنها در میان بگذارید.
she wanted to unbosom her heart to someone who would listen.
او میخواست قلبش را با کسی که گوش دهد، در میان بگذارد.
he felt a need to unbosom his thoughts after a long day.
او احساس کرد بعد از یک روز طولانی به بیان افکار خود نیاز دارد.
unbosoming your fears can help you overcome them.
بیان ترسهایتان میتواند به شما در غلبه بر آنها کمک کند.
it took her a while to unbosom her concerns about the project.
مدتی طول کشید تا او نگرانیهای خود در مورد پروژه را با کسی در میان بگذارد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید