unhinging

[ایالات متحده]/ʌnˈhɪŋɪŋ/
[بریتانیا]/ʌnˈhɪŋɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. جدا کردن چیزی از لولا; باعث حذف شدن; باعث جدا شدن; باعث از دست دادن عملکرد طبیعی

عبارات و ترکیب‌ها

unhinging reality

برهم‌ریختن واقعیت

unhinging minds

برهم‌ریختن ذهن‌ها

unhinging expectations

برهم‌ریختن انتظارات

unhinging thoughts

برهم‌ریختن افکار

unhinging emotions

برهم‌ریختن احساسات

unhinging perceptions

برهم‌ریختن برداشت‌ها

unhinging beliefs

برهم‌ریختن باورها

unhinging order

برهم‌ریختن نظم

unhinging narratives

برهم‌ریختن روایت‌ها

unhinging logic

برهم‌ریختن منطق

جملات نمونه

the constant noise was unhinging my concentration.

همیشه سر و صدای مداوم باعث از هم پاشیدن تمرکز من می‌شد.

his unhinging behavior worried his friends.

رفتار آشفته‌ساز او باعث نگرانی دوستانش شد.

she felt unhinging emotions after the breakup.

او پس از جدایی احساسات آشفته‌ساز شدیدی داشت.

the unhinging of the door caught everyone by surprise.

باز شدن ناگهانی درگان همه را غافلگیر کرد.

the stress was unhinging his mental state.

استرس باعث از هم پاشیدن وضعیت ذهنی او شد.

unhinging thoughts can lead to poor decisions.

افکار آشفته می‌توانند منجر به تصمیمات نادرست شوند.

the unhinging of the lid revealed the contents inside.

باز شدن درپوش محتویات داخل را نشان داد.

her unhinging laughter filled the room.

خنده آشفته‌ساز او اتاق را پر کرد.

the unhinging of the relationship was gradual.

از هم پاشیدن رابطه به تدریج اتفاق افتاد.

he was unhinging under the pressure of deadlines.

او تحت فشار ضرب‌الاجل‌ها از هم می‌پاشید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید