wrenched arm
بازوی درهم شکسته
wrenched heart
قلب درهم شکسته
wrenched back
پشت درهم شکسته
wrenched neck
گردن درهم شکسته
wrenched ankle
مچ پا درهم شکسته
wrenched shoulder
شانهی درهم شکسته
wrenched emotions
احساسات درهم شکسته
wrenched fate
سرنوشت درهم شکسته
wrenched soul
روح درهم شکسته
wrenched feelings
احساسات درهم شکسته
he wrenched his back while lifting the heavy box.
او در حین بلند کردن جعبه سنگین، کمر خود را پیچاند.
the mechanic wrenched the bolt tightly to secure it.
مکانیک پیچ را محکم بست تا آن را محکم کند.
she wrenched the door open in frustration.
او در حالی که ناامید بود، در را با زور باز کرد.
his heart wrenched at the sight of the abandoned puppy.
صحنه سگ ولگرد باعث شد قلبش به درد بیاید.
the injury wrenched his chances of playing in the tournament.
این آسیب، شانس او را برای بازی در مسابقات از بین برد.
she wrenched her arm during the fall.
او در حین سقوط، بازوی خود را پیچاند.
he wrenched the truth from her after much persuasion.
او پس از اصرار زیاد، حقیقت را از او گرفت.
the storm wrenched the branches from the trees.
طوفان شاخه ها را از درختان جدا کرد.
she felt her heart wrenched with sorrow at the news.
با شنیدن این خبر، قلبش از غم به درد آمد.
he wrenched the steering wheel to avoid the accident.
او برای جلوگیری از تصادف، فرمان را به شدت چرخاند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید