inconsiderate

[ایالات متحده]/ɪnkən'sɪd(ə)rət/
[بریتانیا]/ˌɪnkən'sɪdərət/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. بی‌فکر، فاقد توجه به دیگران، بی‌دقت

جملات نمونه

an inconsiderate remark

اظهار نظر بی‌توجهانه

He's inconsiderate to his family.

او بی‌توجه به خانواده‌اش است.

He's often inconsiderate to his family.

او اغلب بی‌توجه به خانواده‌اش است.

it's inconsiderate of her to go away without telling us.

رفتن او بدون اطلاع دادن به ما بی‌توجهانه است.

Being inconsiderate to the doctor will get you off on the wrong footing.

بی‌توجهی به پزشک باعث می‌شود در وضعیت نامناسبی قرار بگیرید.

Laura Henderson: Well I didn't mislay him! It was most inconsiderate of Robert to die. What on earth am I supposed to do now?

لورا هندرسون: خوب، من گم‌اش نکردم! این بی‌توجهی محض از طرف رابرت بود که فوت کرد. اصلا قرار است حالا چه کنم؟

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید