unfit for duty
غير قابل برای انجام وظیفه
physically unfit
غير توان جسماني
A drunkard is unfit to drive.
یک مست برای رانندگی نامناسب است.
The food was unfit for human consumption.
غذا برای مصرف انسان نامناسب بود.
the land is unfit for food crops.
زمین برای کشت محصولات کشاورزی نامناسب است.
a house unfit to live in
خانهای که برای زندگی در آن مناسب نیست.
he was unfit and a liability in the match.
او در شرایط نبود و در مسابقه یک بار مسئولیت بود.
condemn sth. as unfit for
... را به عنوان نامناسب محکوم کردن
be unfit to do sth.
برای انجام کاری نامناسب بودن.
a solvent that is unfit for use on wood surfaces.
حلال نامناسب برای استفاده روی سطوح چوبی
she is unfit to have care and control of her children.
او برای مراقبت و کنترل فرزندانش نامناسب است.
he was unworthy of trust and unfit to hold office.
او شایسته اعتماد نبود و برای تصدی سمت نیز مناسب نبود.
His constant vacillation made him an unfit administrator.
تزلزل مداوم او باعث شد که یک مدیر نامناسب باشد.
The meat was condemned as unfit for human consumption.
گوشت به عنوان نامناسب برای مصرف انسان محکوم شد.
The food was declared unfit for human consumption.
غذا نامناسب برای مصرف انسان اعلام شد.
He was considered unfit to hold office because of moral turpitude.
او به دلیل فحاشی اخلاقی برای تصدی سمت نامناسب تلقی میشد.
A cycling holiday would be too much for an unfit person like me.
یک تعطیلات دوچرخه سواری برای یک فرد غیرتناسب مانند من زیاد خواهد بود.
couldn't reconcile his reassuring words with his hostile actions. unfit
نتوانست کلمات اطمینان بخش او را با اعمال خصمانه اش تطبیق دهد. نامناسب
unfit for duty
غير قابل برای انجام وظیفه
physically unfit
غير توان جسماني
A drunkard is unfit to drive.
یک مست برای رانندگی نامناسب است.
The food was unfit for human consumption.
غذا برای مصرف انسان نامناسب بود.
the land is unfit for food crops.
زمین برای کشت محصولات کشاورزی نامناسب است.
a house unfit to live in
خانهای که برای زندگی در آن مناسب نیست.
he was unfit and a liability in the match.
او در شرایط نبود و در مسابقه یک بار مسئولیت بود.
condemn sth. as unfit for
... را به عنوان نامناسب محکوم کردن
be unfit to do sth.
برای انجام کاری نامناسب بودن.
a solvent that is unfit for use on wood surfaces.
حلال نامناسب برای استفاده روی سطوح چوبی
she is unfit to have care and control of her children.
او برای مراقبت و کنترل فرزندانش نامناسب است.
he was unworthy of trust and unfit to hold office.
او شایسته اعتماد نبود و برای تصدی سمت نیز مناسب نبود.
His constant vacillation made him an unfit administrator.
تزلزل مداوم او باعث شد که یک مدیر نامناسب باشد.
The meat was condemned as unfit for human consumption.
گوشت به عنوان نامناسب برای مصرف انسان محکوم شد.
The food was declared unfit for human consumption.
غذا نامناسب برای مصرف انسان اعلام شد.
He was considered unfit to hold office because of moral turpitude.
او به دلیل فحاشی اخلاقی برای تصدی سمت نامناسب تلقی میشد.
A cycling holiday would be too much for an unfit person like me.
یک تعطیلات دوچرخه سواری برای یک فرد غیرتناسب مانند من زیاد خواهد بود.
couldn't reconcile his reassuring words with his hostile actions. unfit
نتوانست کلمات اطمینان بخش او را با اعمال خصمانه اش تطبیق دهد. نامناسب
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید