alonely

[ایالات متحده]/əˈləʊnli/
[بریتانیا]/əˈloʊnli/

ترجمه

adv. به صورت تنهایی؛ تنها

جملات نمونه

she felt alonely in the crowded room despite being surrounded by people.

او در آن اتاق پر از مردم احساس تنهایی می‌کرد، هر چند اطرافش پر از افراد بود.

he walked alonely through the empty streets at midnight.

او در شب میانه‌روز به تنهایی از خیابان‌های خالی عبور می‌کرد.

the alonely traveler sat by the fire, thinking about home.

سیاحتگر تنهای در کنار آتش نشسته و درباره خانه فکر می‌کرد.

she spent her evenings alonely, reading old letters from her past.

او شب‌هایش را به تنهایی گذراند، با خواندن نامه‌های قدیمی از گذشته‌اش.

the old man lived alonely in the cabin deep in the forest.

آدم‌سنگین در یک خانه‌چه در عمق جنگل به تنهایی زندگی می‌کرد.

after the party ended, she felt strangely alonely and empty.

پس از پایان جشن، او به طور عجیبی احساس تنهایی و خالی بود.

he stood alonely on the cliff, watching the sunset over the ocean.

او به تنهایی روی تکیه‌گاه ایستاده و غروب خورشید را از روی اقیانوس دید.

the alonely child sat at the back of the classroom, away from others.

کودک تنهای در پشت کلاس نشسته و از دیگران دور بود.

she drove alonely through the countryside, enjoying the silence.

او به تنهایی از روستاها عبور کرد و به سکوت لذت می‌برد.

the alonely musician played his guitar on the street corner for hours.

موسیقی‌دان تنهای به مدت ساعات گیتارش را در گوشه خیابان بازی می‌کرد.

he realized he had become alonely after his best friend moved away.

او متوجه شد که پس از اینکه بهترین دوستش از راه رفت، تنهایی پیدا کرده است.

the alonely candle flickered in the dark room, casting soft shadows.

شمع تنهای در اتاق تاریک لرزید و سایه‌های نرمی را پراش می‌کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید