blamingly

[ایالات متحده]/ˈbleɪmɪŋli/
[بریتانیا]/ˈbleɪmɪŋli/

ترجمه

adv.به گونه‌ای سرزنش‌آمیز

جملات نمونه

she looked at him blamingly when he forgot their anniversary.

وقتی سالگرد ازدواجشان را فراموش کرد، با نگاهی سرزنشگرانه به او نگاه کرد.

the teacher spoke blamingly to the student who had cheated on the exam.

معلم با لحنی سرزنشگرانه با دانش‌آموزی که در امتحان تقلب کرده بود صحبت کرد.

he pointed blamingly at the broken vase, accusing his sister.

با انگشت اشاره سرزنشگرانه به گلدان شکسته، خواهر خود را متهم کرد.

the boss criticized blamingly, making everyone feel inadequate.

رئیس با انتقادی سرزنشگرانه همه را بی‌کفایت جلوه داد.

she sighed blamingly, as if it were all my fault.

با ناله‌ای سرزنشگرانه، انگار تمام تقصیرها متوجه من بود.

the mother looked at her child blamingly when he lied.

مادر وقتی پسرش دروغ گفت، با نگاهی سرزنشگرانه به او نگاه کرد.

he shook his head blamingly at the mistake.

با سری تکان دادن سرزنشگرانه، اشتباه را نشان داد.

the customer complained blamingly about the poor service.

مشتری با شکایتی سرزنشگرانه از خدمات ضعیف گفت.

she raised her eyebrow blamingly at his excuse.

با ابرویی بالا برده به شکل سرزنشگرانه به بهانه‌اش نگاه کرد.

the detective questioned the suspect blamingly.

کارآگاه با سؤالاتی سرزنشگرانه از مظنون بازجویی کرد.

he spoke blamingly, suggesting she was responsible for the failure.

با لحنی سرزنشگرانه صحبت کرد و پیشنهاد کرد که او مسئول شکست بود.

the coach stared blamingly at the players who lost the game.

مربی با نگاهی سرزنشگرانه به بازیکنانی که بازی را باختند خیره شد.

she tapped her foot blamingly while waiting for him to explain.

در حالی که منتظر توضیح او بود، با پایش به شکل سرزنشگرانه ضربه می‌زد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید