she smiled blushingly when he complimented her dress.
وقتی او لباسش را تحسین کرد، او با خجالت لبخند زد.
he blushingly admitted that he had a crush on her.
او با خجالت اعتراف کرد که عاشق او شده است.
blushingly, she accepted the award in front of the audience.
او با خجالت جایزه را در حضور تماشاچیان پذیرفت.
he blushingly asked her out on a date.
او با خجالت از او خواست که با او قرار ملاقات بگذارد.
she blushingly looked away when he caught her staring.
وقتی او متوجه شد که او نگاه میکند، او با خجالت نگاهش را از او برگرداند.
blushingly, he shared his embarrassing story with his friends.
او با خجالت داستان خجولتش را با دوستانش به اشتراک گذاشت.
she blushingly thanked him for the thoughtful gift.
او با خجالت از او برای هدیه فکر شده تشکر کرد.
he blushingly realized he was the center of attention.
او با خجالت متوجه شد که او مرکز توجه است.
blushingly, she confessed her feelings for him.
او با خجالت احساساتش را برای او ابراز کرد.
he blushingly tried to explain his mistake to the teacher.
او با خجالت سعی کرد اشتباهش را برای معلم توضیح دهد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید