bridled anger
خشم رام
bridled spirit
روح رام
bridled steed
اسب رام
bridled power
قدرت رام
bridled fear
ترس رام
bridled excitement
هیجان رام
she bridled at the criticism from her peers.
او در برابر انتقاد از سوی همسالان خود واکنش نشان داد.
the horse was bridled and ready for the ride.
اسب مجهز و آماده سواری بود.
he bridled his emotions during the meeting.
او احساسات خود را در طول جلسه کنترل کرد.
the manager bridled at the suggestion of a pay cut.
مدیر در برابر پیشنهاد کاهش حقوق واکنش نشان داد.
she bridled with indignation when her idea was dismissed.
او با خشم و ناراحتی وقتی ایده اش رد شد، واکنش نشان داد.
the child bridled at the thought of going to bed early.
کودک با این فکر که زود بخوابد، واکنش نشان داد.
he bridled at the thought of being told what to do.
او با این فکر که به او بگویند چه کار کند، واکنش نشان داد.
she bridled under the pressure of the deadline.
او تحت فشار مهلت مقرر واکنش نشان داد.
the bridled horse stood patiently at the gate.
اسب مجهز با صبر در کنار دروازه ایستاد.
he bridled his anger and spoke calmly.
او خشم خود را کنترل کرد و با آرامش صحبت کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید