defeatedly sighed
نگاهی شکست خورده کرد
looked defeatedly
نگاهی شکست خورده کرد
walked defeatedly
با شکست خورده پیاده روی کرد
spoke defeatedly
با شکست خورده گفت
sat defeatedly
با شکست خورده نشست
stood defeatedly
با شکست خورده ایستاد
nodded defeatedly
gestured defeatedly
با شکست خورده اشاره کرد
leaving defeatedly
با شکست خورده رفت
returned defeatedly
با شکست خورده بازگشت
he sat down defeatedly after losing the game.
او پس از باختن بازی، شکست خورده به صورت ناامیدانه نشست.
she looked at the broken vase defeatedly, knowing she was in trouble.
او به طور ناامیدانه به ظرف شکسته نگاه کرد، دانستنی بود که در دستگاهی مشکل دارد.
the team walked off the field defeatedly following their unexpected loss.
تیم پس از باخت ناگهانی، به طور شکست خورده از میدان رفت.
he admitted defeat defeatedly, avoiding eye contact with his opponent.
او بازی را با شکست خورده اعتراف کرد، از تماس چشمی با حریف خود پرهیز کرد.
she sighed defeatedly, realizing the project was beyond her capabilities.
او با شکست خورده نفسی کشید، متوجه شد پروژه فراتر از تواناییهای او بود.
the runner finished the race defeatedly, far behind the leaders.
راننده به طور شکست خورده راکه را تمام کرد، به مراتب پس از رهبران.
he shrugged defeatedly, accepting the inevitable outcome.
او با شکست خورده گردن خود را فرموه کرد، نتیجه حتمی را پذیرفت.
she stared at the screen defeatedly, unable to fix the error.
او به صورت شکست خورده به صفحه نمایش نگاه کرد، نتوانست خطا را اصلاح کند.
the politician spoke defeatedly about the poll results.
سیاستمدار به طور شکست خورده درباره نتایج رایگیری گفت.
he turned away defeatedly, his shoulders slumped with disappointment.
او به طور ناامیدانه دور گردید، شانههایش به علت ناامیدی خم شد.
she apologized defeatedly for her mistake, hoping for forgiveness.
او به طور ناامیدانه به دلیل خطا خود عذرخواهی کرد، امیدوار بود که بخشش شود.
defeatedly sighed
نگاهی شکست خورده کرد
looked defeatedly
نگاهی شکست خورده کرد
walked defeatedly
با شکست خورده پیاده روی کرد
spoke defeatedly
با شکست خورده گفت
sat defeatedly
با شکست خورده نشست
stood defeatedly
با شکست خورده ایستاد
nodded defeatedly
gestured defeatedly
با شکست خورده اشاره کرد
leaving defeatedly
با شکست خورده رفت
returned defeatedly
با شکست خورده بازگشت
he sat down defeatedly after losing the game.
او پس از باختن بازی، شکست خورده به صورت ناامیدانه نشست.
she looked at the broken vase defeatedly, knowing she was in trouble.
او به طور ناامیدانه به ظرف شکسته نگاه کرد، دانستنی بود که در دستگاهی مشکل دارد.
the team walked off the field defeatedly following their unexpected loss.
تیم پس از باخت ناگهانی، به طور شکست خورده از میدان رفت.
he admitted defeat defeatedly, avoiding eye contact with his opponent.
او بازی را با شکست خورده اعتراف کرد، از تماس چشمی با حریف خود پرهیز کرد.
she sighed defeatedly, realizing the project was beyond her capabilities.
او با شکست خورده نفسی کشید، متوجه شد پروژه فراتر از تواناییهای او بود.
the runner finished the race defeatedly, far behind the leaders.
راننده به طور شکست خورده راکه را تمام کرد، به مراتب پس از رهبران.
he shrugged defeatedly, accepting the inevitable outcome.
او با شکست خورده گردن خود را فرموه کرد، نتیجه حتمی را پذیرفت.
she stared at the screen defeatedly, unable to fix the error.
او به صورت شکست خورده به صفحه نمایش نگاه کرد، نتوانست خطا را اصلاح کند.
the politician spoke defeatedly about the poll results.
سیاستمدار به طور شکست خورده درباره نتایج رایگیری گفت.
he turned away defeatedly, his shoulders slumped with disappointment.
او به طور ناامیدانه دور گردید، شانههایش به علت ناامیدی خم شد.
she apologized defeatedly for her mistake, hoping for forgiveness.
او به طور ناامیدانه به دلیل خطا خود عذرخواهی کرد، امیدوار بود که بخشش شود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید