fixated

[ایالات متحده]/fɪkˈseɪtɪd/
[بریتانیا]/fɪkˈseɪtɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. زمان گذشته و قسمت گذشته fixate؛ به سمت چیزی نگاه یا توجه کردن؛ چیزی را ثابت یا پایدار کردن
adj. داشتن یک وابستگی یا تمرکز وسواسی

عبارات و ترکیب‌ها

fixated on

متمرکز بر

fixated by

متمرکز توسط

fixated with

متمرکز با

fixated gaze

نگاه خیره

fixated thoughts

افکار متمرکز

fixated attention

توجه متمرکز

fixated mindset

نگاه ذهنی متمرکز

fixated ideas

ایده های متمرکز

fixated focus

تمرکز متمرکز

fixated behavior

رفتار متمرکز

جملات نمونه

she was fixated on her phone during dinner.

او در طول شام به شدت روی تلفن خود متمرکز بود.

he became fixated on solving the puzzle.

او به شدت روی حل معما متمرکز شد.

the child was fixated on the colorful balloons.

کودک به شدت روی بادکنک‌های رنگارنگ متمرکز بود.

many fans are fixated on the latest celebrity gossip.

بسیاری از طرفداران به شدت روی آخرین شایعات سلبریتی‌ها متمرکز هستند.

she was fixated on achieving her career goals.

او به شدت روی دستیابی به اهداف شغلی خود متمرکز بود.

he was fixated on his fitness routine.

او به شدت روی برنامه تناسب اندام خود متمرکز بود.

the artist was fixated on capturing the perfect light.

هنرمند به شدت روی ثبت نور کامل متمرکز بود.

they became fixated on the idea of traveling the world.

آنها به شدت روی ایده سفر در سراسر جهان متمرکز شدند.

she was fixated on reading that book series.

او به شدت روی خواندن آن مجموعه کتاب متمرکز بود.

his mind was fixated on the upcoming exam.

ذهنش به شدت روی امتحان آینده متمرکز بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید