foot

[ایالات متحده]/fʊt/
[بریتانیا]/fʊt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. انتهای پایین پا زیر مچ پا، که شخص بر روی آن می‌ایستد یا راه می‌رود؛ واحد خطی طول برابر با 12 اینچ؛ انتها یا اکسترمیتی چیزی؛ یک روش راه رفتن یا حرکت با پا

vi. به صورت پیاده حرکت کردن؛ رقصیدن؛ به یک مقدار کل جمع شدن

vt. پرداخت کردن؛ تغییر دادن بنیاد یا پایه چیزی

عبارات و ترکیب‌ها

barefoot

بی‌کفش

footprint

اثر پا

athlete's foot

عامل قارچ پا

on foot

پیاده

of foot

پا

set foot on

روی پا گذاشتن

set foot

پا گذاشتن

hand and foot

دست و پا

set foot in

وارد شدن با پا

foot massage

ماساژ پا

square foot

متر مربع

under foot

تحت پا

at foot

در نزدیکی پا

foot the bill

پرداخت هزینه

foot switch

کلید پا

foot pedal

پدال پا

جملات نمونه

at the foot of the class.

در پایین کلاس

at the foot of a page

در پایین صفحه

the foot of a mountain; the foot of a page.

کوه پایه؛ پایه صفحه

a sixteen-foot stop.

یک توقف شانزده فوتی.

My foot is asleep.

پای من خوابیده است.

step foot on land.

پا روی زمین بگذارید.

an unstoppable left-foot volley.

یک ضربه والی چپ پا متوقف نشدنی.

They got a footing in society.

آنها جایگاه خود را در جامعه به دست آوردند.

Foot the coacher .

پای مربی.

a five-foot run of tubing.

یک مسیر پنج فوتی لوله.

get a footing in a society

جایگاه خود را در یک جامعه به دست آورید

He is as swift of foot as a hare.

او به اندازه خرگوش سریع است.

the foot of a bed; the foot of a parade.

پای تخت؛ پای رژه

a ledge 20 feet (not foot ) away.

یک لبه در فاصله 20 فوتی (نه پا).

A regiment of foot are descending the hill.

یک هنگ پیاده‌نظام در حال پایین آمدن از تپه هستند.

footed up the bill.

صورتحساب را پرداخت کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید