imaged

[ایالات متحده]/[ˈɪmɪdʒ]/
[بریتانیا]/[ˈɪmɪdʒ]/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. مربوط به یا استفاده از تصاویر.
v. (زمان گذشته فعل image)تصویری ایجاد کردن؛ به صورت بصری نشان دادن؛ خلق یک تصویر ذهنی.

عبارات و ترکیب‌ها

imaged scenario

سناریوی تصویرسازی شده

imaged future

آینده تصویرسازی شده

imaged result

نتیجه تصویرسازی شده

imaged self

خود تصویرسازی شده

imaged world

جهان تصویرسازی شده

imaged success

موفقیت تصویرسازی شده

imaged life

زندگی تصویرسازی شده

imaged character

شخصیت تصویرسازی شده

imaged solution

راه حل تصویرسازی شده

imaged version

نسخه تصویرسازی شده

جملات نمونه

the detective imaged the hard drive to preserve the data.

مامور پلیس هارد درایو را تصویر کرد تا داده‌ها را حفظ کند.

we imaged the server before performing the upgrade.

ما سرور را قبل از انجام ارتقا تصویر کردیم.

the technician imaged the phone system for troubleshooting.

تکنسین سیستم تلفن را برای رفع مشکل‌گیری تصویر کرد.

the company imaged all employee laptops for security.

شرکت همه لپ‌تاپ‌های کارمندان را برای امنیت تصویر کرد.

i imaged the old computer onto an external drive.

من کامپیوتر قدیمی را روی یک درایو خارجی تصویر کردم.

the it team routinely imaged new devices.

تیم فناوری اطلاعات به طور معمول دستگاه‌های جدید را تصویر می‌کرد.

they imaged the system to create a backup copy.

آنها سیستم را برای ایجاد یک نسخه پشتیبان تصویر کردند.

the lab imaged the storage media for analysis.

آزمایشگاه رسانه‌های ذخیره‌سازی را برای تجزیه و تحلیل تصویر کرد.

we imaged the database to ensure data integrity.

ما پایگاه داده را برای اطمینان از یکپارچگی داده‌ها تصویر کردیم.

the process imaged the virtual machine quickly.

فرآیند ماشین مجازی را به سرعت تصویر کرد.

the forensic team imaged the suspect's phone.

تیم پزشکی قانونی تلفن مشتبه را تصویر کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید