unengaged

[ایالات متحده]/ʌnɪnˈɡeɪdʒd/
[بریتانیا]/ʌnɪnˈɡeɪdʒd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. در حالتی که مشغول یا اشغال نشده است؛ درگیر یک درگیری یا جنگ نیست؛ ترتیب داده نشده یا توافق نشده است

عبارات و ترکیب‌ها

unengaged audience

گوش‌دهندگان بی‌تفاوت

unengaged employee

کارمند بی‌تفاوت

unengaged student

دانش‌آموز بی‌تفاوت

unengaged partner

همکار بی‌تفاوت

unengaged customer

مشتری بی‌تفاوت

unengaged audience member

عضو بی‌تفاوت مخاطب

unengaged team

تیم بی‌تفاوت

unengaged participant

شرکت‌کننده بی‌تفاوت

unengaged learner

یادگیرنده بی‌تفاوت

unengaged voter

راه‌یاب بی‌تفاوت

جملات نمونه

she felt unengaged during the lecture.

او در طول سخنرانی احساس بی‌انگیزگی می‌کرد.

his unengaged attitude affected the team's morale.

حالت بی‌انگیزگی او بر روحیه تیم تأثیر گذاشت.

they remained unengaged in the discussion.

آنها در بحث همچنان بی‌تفاوت ماندند.

she seemed unengaged with her work lately.

او اخیراً به نظر می‌رسید که نسبت به کار خود بی‌انگیزه است.

unengaged students often struggle to learn.

دانشجویان بی‌انگیزه اغلب برای یادگیری تلاش می‌کنند.

his unengaged demeanor was noticeable.

رفتار بی‌انگیزه او قابل توجه بود.

the unengaged audience left before the show ended.

بینندگان بی‌تفاوت قبل از پایان نمایش از آنجا رفتند.

she felt unengaged in her relationship.

او در رابطه خود احساس بی‌انگیزگی می‌کرد.

unengaged employees can harm company productivity.

کارمندان بی‌انگیزه می‌توانند بهره‌وری شرکت را کاهش دهند.

he was unengaged during the group project.

او در طول پروژه گروهی بی‌تفاوت بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید