disengage

[ایالات متحده]/ˌdɪsɪnˈɡeɪdʒ/
[بریتانیا]/ˌdɪsɪnˈɡeɪdʒ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. جدا کردن، جدا کردن، شل کردن، آزاد کردن، (نیروها را) از جنگ خارج کردن
vi. خارج شدن
Word Forms
صفت یا فعل حال استمراریdisengaging
زمان گذشتهdisengaged
قسمت سوم فعلdisengaged
شکل سوم شخص مفردdisengages
جمعdisengages

عبارات و ترکیب‌ها

disengage from

از دایره خارج شدن

جملات نمونه

disengage a person from a promise

از تعهد کردن یک فرد منصرف کردن

Is this room disengaged?

آیا این اتاق از کار گرفته شده است؟

I disengaged his hand from mine.

من دست او را از دست خودم جدا کردم.

the ceasefire gave the commanders a chance to disengage their forces.

متوقف شدن درگیری‌ها به فرماندهان این فرصت را داد تا نیروهای خود را از هم جدا کنند.

The commander disengaged the first company.

فرمانده گردان اول را از درگیری خارج کرد.

I shall be disengaged on Friday afternoon.

من بعد از ظهر جمعه آزاد خواهم بود.

Disengage the gears when you park the car.

هنگام پارک کردن ماشین، دنده ها را از هم جدا کنید.

they clung together for a moment, then she disengaged herself .

آنها برای لحظه‌ای به هم چسبیدند، سپس او از خود جدا کرد.

She disengaged her hand from that of the sleeping child.

او دست خود را از دست کودک خفته جدا کرد.

the students were oddly disengaged, as if they didn't believe they could control their lives.

دانشجویان به طرز عجیبی بی‌تفاوت بودند، انگار باور نداشتند که می‌توانند زندگی خود را کنترل کنند.

trying to disengage her attention from the subject that obsesses her;

سعی کرد توجه او را از موضوعی که او را آزار می‌دهد، دور کند.

The enemy warships were disengaged from the battle after suffering heavy casualties.

ناوهای جنگی دشمن پس از متحمل شدن تلفات سنگین از نبرد جدا شدند.

نمونه‌های واقعی

She tried to disengage herself from his grip.

او سعی کرد از دست او جدا شود.

منبع: High-frequency vocabulary in daily life

Hastily he looked away, disengaged his imprisoned arm.

به سرعت نگاهی به اطراف انداخت، بازوی اسیر خود را آزاد کرد.

منبع: Brave New World

Hermione disengaged herself gently from her mother to join the group.

هرماینه به آرامی از مادرش جدا شد تا به گروه بپیوندد.

منبع: 5. Harry Potter and the Order of the Phoenix

You don't want to look overly aloof and sit back from the conversation as if you're disengaged.

نمی‌خواهید خیلی سرد و بی‌تفاوت به نظر برسید و از گفتگو عقب بمانید انگار که بی‌تفاوت هستید.

منبع: Stanford Open Course: How to Communicate Effectively

When you're talking to them, disengage from the conversation.

وقتی با آنها صحبت می‌کنید، از گفتگو جدا شوید.

منبع: Psychology Mini Class

At which point the clever primates disengaged from the activity.

در آن نقطه، میمون‌های باهوش از فعالیت جدا شدند.

منبع: Science in 60 Seconds Listening Compilation August 2016

Red in the face, he tried to disengage himself from her embrace.

قرمزرنگ، سعی کرد از آغوش او جدا شود.

منبع: Brave New World

A shadow disengaged itself from the mass and came to the gate.

یک سایه از توده جدا شد و به سمت دروازه رفت.

منبع: Gone with the Wind

" I shall be there, " he cried, seizing her hands, which she disengaged.

"من آنجا خواهم بود،" او فریاد زد و دستهای او را گرفت، که او رها کرد.

منبع: Madame Bovary (Part Two)

" Should I... ? " I tried to disengage myself, to give him some room.

"آیا باید...؟" سعی کردم خودم را جدا کنم، تا به او کمی فضا بدهم.

منبع: Twilight: Eclipse

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید