affianced

[ایالات متحده]/əˈfɪənst/
[بریتانیا]/əˈfiːnstd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. نامزد شده برای ازدواج
v. نامزد شدن برای ازدواج; کسی را نامزد کردن

عبارات و ترکیب‌ها

affianced couple

زوج نامزد

become affianced

نامزد شدن

affianced to someone

نامزد کسی شدن

affianced pair

زوج نامزد

their affianced state

وضعیت نامزدی آنها

newly affianced couple

زوج نامزد جدید

جملات نمونه

she is affianced to a wealthy businessman.

او با یک تاجر ثروتمند نامزد است.

the couple became affianced after a whirlwind romance.

زوج پس از یک عشق آتشین نامزد شدند.

they announced their affiancement to the world.

آنها نامزدی خود را به اطلاع جهان رساندند.

he was affianced to her for two years before they married.

او قبل از ازدواج آنها دو سال با او نامزد بود.

the ancient practice of betrothal is similar to affiancement.

عمل باستانی نامزدی شبیه به نامزدی است.

their affiancement was a joyous occasion for both families.

نامزدی آنها یک مناسبت شاد برای هر دو خانواده بود.

he broke off their affiancement, leaving her heartbroken.

او نامزدی آنها را لغو کرد و او را دلشکسته گذاشت.

the news of their affiancement spread like wildfire through the town.

خبر نامزدی آنها مانند یک آتش سوزی در شهر پخش شد.

she was hesitant to become affianced, but eventually agreed.

او مردد بود که نامزد شود، اما در نهایت موافقت کرد.

the affiancement ring is a symbol of their commitment to each other.

حلقه نامزدی نمادی از تعهد آنها به یکدیگر است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید