blankest

[ایالات متحده]/blæŋkɪst/
[بریتانیا]/blan-kist/

ترجمه

adj. بیشتر خالی، فاقد هرگونه نوشتار یا علامت؛ خالی.

عبارات و ترکیب‌ها

blankest page

سفیدترین صفحه

blankest stare

نگاه خالی

the blankest silence

سکوت محض

blankest canvas

پارچهٔ خالی

blankest of minds

خالی‌العقل‌ترین‌ها

a blankest expression

بی‌احساس‌ترین حالت

جملات نمونه

she looked at me with the blankest expression.

او با هیچ‌گونه نشانه ای به من نگاه کرد.

his mind went blankest during the exam.

ذهنش در طول امتحان کاملاً خالی شد.

i stared at the blankest page for hours.

من ساعت‌ها به خالی‌ترین صفحه خیره شدم.

she gave the blankest stare when i told her the news.

وقتی به او خبر دادم، با هیچ‌گونه نشانه ای به من نگاه کرد.

he had the blankest response to my question.

پاسخ او به سوال من کاملاً خالی بود.

the blankest canvas inspired her creativity.

خالی‌ترین بوم، خلاقیت او را الهام بخشید.

in the blankest moments, inspiration often strikes.

در لحظات خالی، الهام اغلب رخ می‌دهد.

his blankest thoughts were surprisingly profound.

فکر خالی او به طرز شگفت انگیزی عمیق بود.

she felt the blankest sense of loss after the event.

او بعد از این اتفاق، احساس فقدان شدیدی کرد.

the blankest screen stared back at me.

صفحه خالی به من خیره شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید