| جمع | boneheads |
bonehead move
حرکت احمقانه
bonehead mistake
اشتباه احمقانه
real bonehead
احمق واقعی
bonehead idea
ایده احمقانه
bonehead comment
نظری احمقانه
total bonehead
کاملاً احمقانه
bonehead behavior
رفتار احمقانه
bonehead operation
عملیات احمقانه
avoid bonehead decisions
از تصمیمات احمقانه اجتناج کنید
don't be such a bonehead and listen to my advice.
اینقدر احمق نباشید و به نصیحت من گوش کنید.
he called himself a bonehead for forgetting her birthday.
او به خاطر فراموش کردن تولدش خود را احمق خطاب کرد.
sometimes i feel like a bonehead for making silly mistakes.
گاهی اوقات احساس میکنم به خاطر مرتکب شدن اشتباهات احمقانه، احمق هستم.
she felt like a bonehead after tripping over her own feet.
او بعد از زمین خوردن، احساس کرد که احمق است.
my friend is such a bonehead when it comes to directions.
دوست من در مورد جهتها خیلی احمق است.
he made a bonehead move by not studying for the exam.
او با درس نخواندن برای امتحان، یک حرکت احمقانه انجام داد.
don't be a bonehead; think before you act.
احمق نباشید؛ قبل از عمل فکر کنید.
she realized she was a bonehead for not asking for help.
او متوجه شد که به خاطر درخواست کمک کردن احمق بوده است.
calling him a bonehead was just a joke between friends.
احمق خطاب کردن او فقط یک شوخی بین دوستان بود.
being a bonehead sometimes can lead to funny stories.
گاهی اوقات احمق بودن میتواند منجر به داستانهای خندهدار شود.
bonehead move
حرکت احمقانه
bonehead mistake
اشتباه احمقانه
real bonehead
احمق واقعی
bonehead idea
ایده احمقانه
bonehead comment
نظری احمقانه
total bonehead
کاملاً احمقانه
bonehead behavior
رفتار احمقانه
bonehead operation
عملیات احمقانه
avoid bonehead decisions
از تصمیمات احمقانه اجتناج کنید
don't be such a bonehead and listen to my advice.
اینقدر احمق نباشید و به نصیحت من گوش کنید.
he called himself a bonehead for forgetting her birthday.
او به خاطر فراموش کردن تولدش خود را احمق خطاب کرد.
sometimes i feel like a bonehead for making silly mistakes.
گاهی اوقات احساس میکنم به خاطر مرتکب شدن اشتباهات احمقانه، احمق هستم.
she felt like a bonehead after tripping over her own feet.
او بعد از زمین خوردن، احساس کرد که احمق است.
my friend is such a bonehead when it comes to directions.
دوست من در مورد جهتها خیلی احمق است.
he made a bonehead move by not studying for the exam.
او با درس نخواندن برای امتحان، یک حرکت احمقانه انجام داد.
don't be a bonehead; think before you act.
احمق نباشید؛ قبل از عمل فکر کنید.
she realized she was a bonehead for not asking for help.
او متوجه شد که به خاطر درخواست کمک کردن احمق بوده است.
calling him a bonehead was just a joke between friends.
احمق خطاب کردن او فقط یک شوخی بین دوستان بود.
being a bonehead sometimes can lead to funny stories.
گاهی اوقات احمق بودن میتواند منجر به داستانهای خندهدار شود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید