| جمع | bonynesses |
bonyness of character
استحکام اخلاقی
possess bonyness
داشتن استحکام
displaying bonyness
نشان دادن استحکام
lacking in bonyness
فاقد استحکام
cultivating bonyness
پرورش استحکام
emphasize bonyness
تاکید بر استحکام
bonyness in action
استحکام در عمل
her bonyness made her look fragile and delicate.
استخوانریزی او باعث میشد ظریف و لطیف به نظر برسد.
the doctor advised him to gain weight due to his excessive bonyness.
پزشک به او توصیه کرد به دلیل استخوانریزی بیش از حدش وزن اضافه کند.
despite her bonyness, she was surprisingly strong.
با وجود استخوانریزیاش، او به طرز شگفتانگیزی قوی بود.
his bonyness was a result of his fast metabolism.
استخوانریزی او نتیجه متابولیسم سریع او بود.
the fashion industry often promotes bonyness as a standard of beauty.
صنعت مد اغلب استخوانریزی را به عنوان یک استاندارد زیبایی تبلیغ میکند.
she felt self-conscious about her bonyness at the beach.
او در ساحل در مورد استخوانریزی خود احساس ناامنی میکرد.
his bonyness was accentuated by the tight-fitting clothes he wore.
استخوانریزی او با لباسهای تنگ که میپوشید، بیشتر نمایان میشد.
they joked about his bonyness, calling him a human coat hanger.
در مورد استخوانریزی او شوخی میکردند و او را یک آویزان کننده لباس مینامیدند.
her bonyness did not stop her from being a successful athlete.
استخوانریزی او از موفقیت او در ورزش جلوگیری نکرد.
some people admire bonyness as a sign of elegance.
برخی از افراد استخوانریزی را به عنوان نشانه ای از ظرافت تحسین میکنند.
bonyness of character
استحکام اخلاقی
possess bonyness
داشتن استحکام
displaying bonyness
نشان دادن استحکام
lacking in bonyness
فاقد استحکام
cultivating bonyness
پرورش استحکام
emphasize bonyness
تاکید بر استحکام
bonyness in action
استحکام در عمل
her bonyness made her look fragile and delicate.
استخوانریزی او باعث میشد ظریف و لطیف به نظر برسد.
the doctor advised him to gain weight due to his excessive bonyness.
پزشک به او توصیه کرد به دلیل استخوانریزی بیش از حدش وزن اضافه کند.
despite her bonyness, she was surprisingly strong.
با وجود استخوانریزیاش، او به طرز شگفتانگیزی قوی بود.
his bonyness was a result of his fast metabolism.
استخوانریزی او نتیجه متابولیسم سریع او بود.
the fashion industry often promotes bonyness as a standard of beauty.
صنعت مد اغلب استخوانریزی را به عنوان یک استاندارد زیبایی تبلیغ میکند.
she felt self-conscious about her bonyness at the beach.
او در ساحل در مورد استخوانریزی خود احساس ناامنی میکرد.
his bonyness was accentuated by the tight-fitting clothes he wore.
استخوانریزی او با لباسهای تنگ که میپوشید، بیشتر نمایان میشد.
they joked about his bonyness, calling him a human coat hanger.
در مورد استخوانریزی او شوخی میکردند و او را یک آویزان کننده لباس مینامیدند.
her bonyness did not stop her from being a successful athlete.
استخوانریزی او از موفقیت او در ورزش جلوگیری نکرد.
some people admire bonyness as a sign of elegance.
برخی از افراد استخوانریزی را به عنوان نشانه ای از ظرافت تحسین میکنند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید