flinch in fear
ترسیدن و لرزیدن
flinch from
از چیزی ترسیدن
to flinch from your duty
اجتناب از وظیفه خود
she flinched at the acidity in his voice.
او در برابر تیزی صدا در لحن او منقبض شد.
‘Don't call me that,’ he said with a flinch.
‘به من آن اسم را نگو،’ او با اکراه گفت.
I flinched, but only in play .
من لرزیدم، اما فقط در بازی.
he had faced death without flinching .
او با وجود اینکه از ترس نکرده بود، با مرگ روبرو شده بود.
I rarely flinch from a fight when I'm sure of myself.
من به ندرت از یک مبارزه عقبنشینی میکنم وقتی به خودم مطمئن هستم.
she flinched as a machine gun stuttered nearby.
او با شنیدن صدای مسلسل که نزدیکش بود، لرزید.
She won’t flinch from speaking her mind.
او از بیان عقیدهاش دریغ نمیکند.
Jones didn't flinch once when the nurse cleaned the cut in his leg.
جونز حتی یک بار هم هنگام تمیز کردن زخم روی پایش توسط پرستار، لرزش نکرد.
The guests were frightened to flinch when the dog was barking at them in front of the fence door.
مهمانان از ترس جا نخفتند وقتی سگ جلوی در حصاری به سمت آنها پارس می کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید