transpose

[ایالات متحده]/trænˈspəʊz/
[بریتانیا]/trænˈspoʊz/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

تعریف انگلیسی: تغییر موقعیت یا ترتیب چیزی؛ تغییر کلید چیزی.

عبارات و ترکیب‌ها

transpose matrix

تغییر ماتریس

transpose a melody

تغییر یک ملودی

جملات نمونه

transpose letters in a word

تغییر حروف در یک کلمه

be transposed from G to B

از G به B منتقل شود

the basses are transposed down an octave.

بیس‌ها یک اکتاو به پایین منتقل می‌شوند.

a sequence of French tales transposed into English.

دنباله ای از داستان های فرانسوی که به زبان انگلیسی منتقل شده اند.

transpose the words of a sentence.See Synonyms at reverse

کلمات یک جمله را جابجا کنید.برای یافتن مترادفها به reverse مراجعه کنید

an evacuation order transposed the school from Kent to Shropshire.

یک دستور تخلیه مدرسه را از کنت به شروپ‌شر منتقل کرد.

the themes are transposed from the sphere of love to that of work.

مضامین از حوزه عشق به حوزه کار منتقل می‌شوند.

he transposed a gaffe by the mayor into a public-relations advantage.

او یک اشتباه شهردار را به یک مزیت روابط عمومی تبدیل کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید