woozy feeling
احساس گیجی
woozy head
سر گیرا
woozy state
حالت گیجی
woozy moment
لحظه گیجی
woozy spell
حالت سرگیجه
woozy sensation
احساس گیجی
feeling woozy
احساس گیجی
getting woozy
در حال گیجی
woozy dizziness
گیجی و سرگیجه
woozy eyes
چشمان گیرا
after spinning around, i felt a bit woozy.
بعد از چرخیدن، کمی گیج احساس کردم.
the medication made her feel woozy.
دارو باعث شد او احساس گیجی کند.
he stood up too quickly and got woozy.
او خیلی سریع بلند شد و احساس گیجی کرد.
she had a woozy feeling after the roller coaster ride.
بعد از سواری با شهربازی، احساس گیجی کرد.
the heat made him feel woozy during the hike.
گرما باعث شد او در حین پیادهروی احساس گیجی کند.
after the long meeting, i felt a little woozy.
بعد از جلسه طولانی، کمی احساس گیجی کردم.
too much sugar can make you feel woozy.
خوردن زیاد شکر می تواند باعث شود شما احساس گیجی کنید.
the dizzying heights left her feeling woozy.
ارتفاعات سرگیجه آور باعث شد او احساس گیجی کند.
he tried to shake off the woozy sensation.
او سعی کرد این حس گیجی را از بین ببرد.
she took a deep breath to avoid feeling woozy.
او برای جلوگیری از احساس گیجی، یک نفس عمیق کشید.
woozy feeling
احساس گیجی
woozy head
سر گیرا
woozy state
حالت گیجی
woozy moment
لحظه گیجی
woozy spell
حالت سرگیجه
woozy sensation
احساس گیجی
feeling woozy
احساس گیجی
getting woozy
در حال گیجی
woozy dizziness
گیجی و سرگیجه
woozy eyes
چشمان گیرا
after spinning around, i felt a bit woozy.
بعد از چرخیدن، کمی گیج احساس کردم.
the medication made her feel woozy.
دارو باعث شد او احساس گیجی کند.
he stood up too quickly and got woozy.
او خیلی سریع بلند شد و احساس گیجی کرد.
she had a woozy feeling after the roller coaster ride.
بعد از سواری با شهربازی، احساس گیجی کرد.
the heat made him feel woozy during the hike.
گرما باعث شد او در حین پیادهروی احساس گیجی کند.
after the long meeting, i felt a little woozy.
بعد از جلسه طولانی، کمی احساس گیجی کردم.
too much sugar can make you feel woozy.
خوردن زیاد شکر می تواند باعث شود شما احساس گیجی کنید.
the dizzying heights left her feeling woozy.
ارتفاعات سرگیجه آور باعث شد او احساس گیجی کند.
he tried to shake off the woozy sensation.
او سعی کرد این حس گیجی را از بین ببرد.
she took a deep breath to avoid feeling woozy.
او برای جلوگیری از احساس گیجی، یک نفس عمیق کشید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید