| جمع | braggings |
bragging rights
حقیر کردن
stop bragging
دست از خودنمایی بردار
bragging about
خودستایی درباره
bragging contest
مسابقه خودنمایی
bragging loudly
خودنمایی با صدای بلند
bragging incessantly
خودنمایی بی وقفه
bragging season
فصل خودنمایی
bragging time
زمان خودنمایی
bragging case
حالت خودنمایی
he's always bragging about his new car to everyone.
او همیشه در مورد ماشین جدیدش به همه تعریف میکند.
stop bragging; it's not necessary to impress anyone.
دیگه تعریف نکن؛ لازم نیست کسی را تحت تاثیر قرار دهی.
she was caught bragging about her family's wealth.
او در حال تعریف کردن در مورد ثروت خانوادهاش گیر افتاد.
there's no point in bragging if you can't back it up.
اگر نمیتوانی ثابت کنی، دلیلی ندارد تعریف کنی.
i don't appreciate people bragging about their accomplishments.
من از اینکه مردم در مورد دستاوردهای خود تعریف میکنند خوشم نمیآید.
he tends to brag about his golf score after every round.
او معمولاً بعد از هر دور، در مورد امتیاز گلف خود تعریف میکند.
she got tired of listening to him bragging all the time.
او از شنیدن تعریفهای او تمام وقت خسته شد.
the kids were bragging about their halloween candy hauls.
بچهها در مورد غنیمت آبنباتهای هالووین خود تعریف میکردند.
it's better to show than to brag about your abilities.
بهتر است تواناییهای خود را نشان دهید تا در مورد آنها تعریف کنید.
he was reprimanded for bragging and being overly confident.
او به دلیل تعریف کردن و اعتماد به نفس بیش از حد سرزنش شد.
she stopped bragging once she realized it wasn't impressing anyone.
وقتی متوجه شد کسی را تحت تاثیر قرار نمیدهد، دیگر تعریف نکرد.
bragging rights
حقیر کردن
stop bragging
دست از خودنمایی بردار
bragging about
خودستایی درباره
bragging contest
مسابقه خودنمایی
bragging loudly
خودنمایی با صدای بلند
bragging incessantly
خودنمایی بی وقفه
bragging season
فصل خودنمایی
bragging time
زمان خودنمایی
bragging case
حالت خودنمایی
he's always bragging about his new car to everyone.
او همیشه در مورد ماشین جدیدش به همه تعریف میکند.
stop bragging; it's not necessary to impress anyone.
دیگه تعریف نکن؛ لازم نیست کسی را تحت تاثیر قرار دهی.
she was caught bragging about her family's wealth.
او در حال تعریف کردن در مورد ثروت خانوادهاش گیر افتاد.
there's no point in bragging if you can't back it up.
اگر نمیتوانی ثابت کنی، دلیلی ندارد تعریف کنی.
i don't appreciate people bragging about their accomplishments.
من از اینکه مردم در مورد دستاوردهای خود تعریف میکنند خوشم نمیآید.
he tends to brag about his golf score after every round.
او معمولاً بعد از هر دور، در مورد امتیاز گلف خود تعریف میکند.
she got tired of listening to him bragging all the time.
او از شنیدن تعریفهای او تمام وقت خسته شد.
the kids were bragging about their halloween candy hauls.
بچهها در مورد غنیمت آبنباتهای هالووین خود تعریف میکردند.
it's better to show than to brag about your abilities.
بهتر است تواناییهای خود را نشان دهید تا در مورد آنها تعریف کنید.
he was reprimanded for bragging and being overly confident.
او به دلیل تعریف کردن و اعتماد به نفس بیش از حد سرزنش شد.
she stopped bragging once she realized it wasn't impressing anyone.
وقتی متوجه شد کسی را تحت تاثیر قرار نمیدهد، دیگر تعریف نکرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید