part

[ایالات متحده]/pɑːt/
[بریتانیا]/pɑːrt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. یک بخش; یک قطعه; یک جزء; یک نقش

vt. & vi. تقسیم به چندین قسمت; شکستن; جدا کردن [باز]

عبارات و ترکیب‌ها

Partial payment

پرداخت جزئی

Part ways

جدایی گرفتن

Part-time job

شغل پاره وقت

In part

بخشی

part of

بخشی از

take part

شرکت کردن

third part

بخش سوم

three parts

سه بخش

integral part

بخش جدایی‌ناپذیر

main part

بخش اصلی

each part

هر بخش

active part

قسمت فعال

part with

همراه بودن با

upper part

قسم بالایی

major part

قسمت اصلی

small part

قسمت کوچک

central part

بخش مرکزی

middle part

بخش میانه

component part

قطعه اجزا

spare part

قطعه یدکی

جملات نمونه

part yellow, part green.

بخشی زرد، بخشی سبز

Part of / A part of the meat was spoilt.

بخشی از / بخشی از گوشت فاسد شده بود.

that part of the country

آن بخش از کشور

My part is soprano.

قسمت من سوپرانو است.

part of the vessel flooded.

بخشی از کشتی سیل داشت.

the median part of the sternum.

بخش میانی جناغ سینه

I was part of the family.

من بخشی از خانواده بودم.

the posterior part of the gut.

بخش پشتی روده.

the ventral part of the head.

بخش شکمی سر.

a minor part in a play

یک نقش جزئی در یک نمایش

the bettermost part of the time

بهترین بخش زمان

execute the part of Hamlet

اجرای نقش هملت

an integral part of the whole

بخشی جدایی‌ناپذیر از کل

take part in a parade

در یک رژه شرکت کنید

the north part of London

قسمت شمالی لندن

a part of modern education

بخشی از آموزش مدرن

the part in one's hair

قسمت مو

an inalienable part of the territory

بخشی جدایی‌ناپذیر از سرزمین

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید