compelled

[ایالات متحده]/[kəmˈpɛld]/
[بریتانیا]/[kəmˈpɛld]/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. مجبور کردن یا ملزم کردن (کسی) به انجام کاری؛ احساس اجبار برای انجام کاری؛ پیش راندن یا تشویق.
adj. مجبور به انجام کاری؛ ملزم.

عبارات و ترکیب‌ها

compelled to act

اجبار به اقدام

compelled speech

سخنان اجباری

compelled silence

سکوت اجباری

compelled by duty

تحت فشار وظیفه

compelled choice

انتخاب اجباری

compelled witness

شهادت اجباری

compelled participation

شرکت اجباری

compelled agreement

توافق اجباری

compelled behavior

رفتار اجباری

compelled response

پاسخ اجباری

جملات نمونه

i was compelled to help after seeing her distress.

من پس از دیدن ناراحتی او، مجبور به کمک شدم.

the evidence compelled the jury to find him guilty.

شواهد باعث شد هیئت منصفه او را گناهکار تشخیص دهد.

he felt compelled to speak out against the injustice.

او احساس کرد که مجبور است علیه بی‌عدالتی صحبت کند.

the company was compelled by law to make changes.

شرکت به موجب قانون مجبور به ایجاد تغییرات شد.

she was compelled by a sense of duty to volunteer.

او به دلیل احساس وظیفه داوطلب شد.

the artist was compelled to express his inner feelings.

هنرمند مجبور بود احساسات درونی خود را بیان کند.

we were compelled to leave early due to the storm.

ما به دلیل طوفان مجبور به ترک زودهنگام شدیم.

the situation compelled a swift and decisive response.

شرایط نیاز به یک پاسخ سریع و قاطع داشت.

he was compelled by curiosity to investigate further.

او به دلیل کنجکاوی مجبور شد بیشتر تحقیق کند.

the novel's ending compelled me to reflect on life.

پایان رمان باعث شد من در مورد زندگی فکر کنم.

the difficult questions compelled him to reconsider his stance.

سوالات دشوار او را مجبور به بازنگری موضع خود کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید