thing

[ایالات متحده]/θɪŋ/
[بریتانیا]/θɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. شیء; مورد; موضوع; وضعیت

عبارات و ترکیب‌ها

one thing

یک چیز

good thing

چیز خوب

first thing

اولین چیز

and things

و چیزها

whole thing

کل چیز

bad thing

چیز بد

see things

چیزها را دیدن

no such thing

چنین چیزی وجود ندارد

among other things

در میان چیزهای دیگر

new thing

چیز جدید

the last thing

آخرین چیز

real thing

چیز واقعی

the thing is

مسئله این است

little thing

چیز کوچک

of all things

از همه چیز

difficult thing

چیز دشوار

living thing

موجود زنده

big thing

چیز بزرگ

one more thing

یک چیز دیگر

جملات نمونه

the in thing to do.

انجام یک کار ترند.

things of that nature

چیزهایی از آن نوع

These things will happen.

این اتفاقات رخ خواهند داد.

Such a thing is impossible.

چنین چیزی غیرممکن است.

They are things of a kind.

آنها چیزهایی از یک نوع هستند.

the great thing is the challenge.

چالش، مسئله‌ی بزرگی است.

the in thing to wear this season.

مد روز این فصل.

the last thing in swimwear.

آخرین مدل لباس شنا.

the phantom of things past

فانتوم گذشته‌ها

the remembrance of things past

یاد خاطرات گذشته

do things that are expedient

کارهایی انجام دهید که مناسب باشند.

things familiar to us

چیزهایی که برای ما آشنا هستند.

things of uniform weight

چیزهایی با وزن یکسان

distinguish things into classes

تمایز دادن چیزها به طبقات

Things will mend in time.

همه چیز به مرور زمان بهتر خواهد شد.

There wasn't a thing to eat.

هیچ چیز برای خوردن وجود نداشت.

see thing in perspective

چیزها را از منظر درست ببینید.

the shape of things to come

شکل آینده

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید